طبقه ی چهارم که باشی ....

خرید بک لینک

شب

از دست های تو ویران شد

وقتی موهایت را سپردی به چپاول بادبادک ها...

پ.ن:

... So Late, So Cold

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 9:51 توسط .... |
طبقه ی چهارم که باشی .......

ما را در سایت طبقه ی چهارم که باشی .... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 3:01

«صدای راهپلهها » هاجر رزمپا همانطور که میشود آدمها را از روی ریخت و لباسشان و کتابها را از روی جلدشان قضاوت نصف و نیمهای کرد، میشود ساختمانها را هم از روی راهپلههایشان قضاوت کرد. نمای آپارتمانها هر شکلی که باشند، سنگی و آجری و شیشهای با هزارتا بزک دوزک تقلا میکنند خودشان را قرص و طبقه ی چهارم که باشی .......

ما را در سایت طبقه ی چهارم که باشی .... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 3:01

به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟!

طبقه ی چهارم که باشی .......

ما را در سایت طبقه ی چهارم که باشی .... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 3:01

رویاهایم جای دیگری می روند، سایه ام سوی دیگری مایل می شود... بعضی خیال ها از فرط واقعی بودن می شوند سایه ی آدم...

پ.ن:… این وبلاگ مخاطبی ندارد.

+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 13:15 توسط .... |
طبقه ی چهارم که باشی .......

ما را در سایت طبقه ی چهارم که باشی .... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 3:01

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد.....

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

-فریدون مشیری-

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 0:59 توسط .... |
طبقه ی چهارم که باشی .......

ما را در سایت طبقه ی چهارم که باشی .... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 45 تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 3:01

کلاس پنجم بودم و از بس کتاب های ممنوعه خوانده بودم که احساس می کردم دانای کلم. "مردی که می خندد"" و ""بلندی های بادگیر"" را یواشکی خوانده بودم. یک "دایره المعارف مهرداد مهرین""هم داشتیم که هر روز زیر و رویش می کردم و فکر می کردم چیزی در این جهان نیست که من ندانم... شانزده ساله بودم که یک رمان قد طبقه ی چهارم که باشی .......

ما را در سایت طبقه ی چهارم که باشی .... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 3:01

. .آخرين دوست من! وقتي گلويم را مي فشردي ارادتم به لبخندهايت بيشتر مي شد و هرچه مرا بيشتر مي كشيدي بيشتر كشيده مي شدم بيشتر مي شدم به اين دليل ترس داشتم از باران! و امتناع مي كردم از خداحافظي و در پيچ هاي تند اتوبوس ها در قلبم واژگون مي شدند تا از اجساد باقي مانده از من تنها همين مسافر باقي بماند ب طبقه ی چهارم که باشی .......

ما را در سایت طبقه ی چهارم که باشی .... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 60 تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 3:01

صفحه بندی